تبليغاتX
گوشه ای از کاغذ های پاره
کاغذ پاره های من
دلم نمیاد این پست رو بنویسم..چون برایه خداحافظیه...البته پایان کارم نیست

به علت مشکل نرم افزاری که باری لپ تاپم پیش اومد و علتشم بعد کلی فرمت و جستو جو یافت و رفع نشد ـبرای اینکه نگین جا زدم ـ آدرس بلاگ و تغیر دادم..کلی هم غصه خوردم چون انجا ۳ ساله که خونه من شده بود...

توی گوگل سرچ کردم و بلاگ اسکای و پیدا کردم که دیدم به کار من میخوره...

مخاطب زیادی ندارم و اصلا از این قضیه ناراحت نیستم که هیچ شاید اگه دقیق هم بشم خوشحال هم باشم..ولی خب برای اون عده ای که همیشه شرمندم می کردنو بهم سرمیزدن و من هم چنتاییشونو لینک کرده بودم میگم اگه دوست داشتین می تونین دنباله کار منو توی بلاگ اسکای پیگیر بشین و منو خوشحال کنین

http://kaghazparehayeman.blogsky.com

 

نمی گم خداحافظ شاید بهونه ای باشه برای گه گاهی سر زدن به اینجا...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/02ساعت 1:18  توسط مریم | 
ای کاش

آنقدر نمی فهمیدیم

تا برای شنیدن واژه های بی محتوا

چیزی به جز تلخ لبخندی

تقدیم آدمیان می کردیم.......

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/31ساعت 14:53  توسط مریم | 
در این دیار غربت

من

تنها ترین کلامم

که حتی

مرگ

از کوی بی کسیم گذز نمی کند......

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/30ساعت 2:28  توسط مریم | 
حالا دیگر به تاوان روزهای نفرین شده

تن به واژه غریب

زنذگی میدهیم

و شب

زیر سقف آهنی و تارک قفس

به نوید معجزه ای نفس می کشیم...

و تنهایی خود را وقف اشکهای بی حاصل می کنیم

چه کسی میفهمد...؟

اینجا مدت های مدیدیست

کلامی آشنا به گوش نمی رسد

عروسک

گریه از آن ما نبود...

                           ما بیهوده اسیر نفرین زمان شده ایم......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/29ساعت 14:50  توسط مریم | 
 

حالم بهم می‌خورد از کسی‌..از اون که به ظاهرش مظلوم می‌‌نماید ولی‌ در اصلش حتی خودش هم به چیزی که هست شک دارد!!! حرفی‌ میزند که خود از خاطر می‌‌برد،یا اینکه حرفی‌ به زبان می‌‌آورد که خودش آنرا از ریشه مورد قبول نمیداند|: او که پاکی فردی را بخاطر یک گناه_بسا بزرگتر از محدودهٔ خیالش_ از یاد میبرد و باآنکه از دل او با خبر است با نهایت سنگدلی به ته چاه پرتش می‌کند..!!! او که بر زبان میاورد مرگ بر عاشقی مرگ بر هرچه دل وصال است...و در یک چشم بهم زدن همه را فراموش می‌کند...میرود..میشود آنکه بود و وانمود به نبودش میکرد....

او که میگفت تفاوتی‌ با دیگران ندارد و حالا خواهی‌ فهمید کهوانمودی بیش نبود...و فقط بخاطرگذشتن و ردحرفهایت آنهارا به زبان میاورد...شخصی‌ که مدتها چه خواه چه نخواه در فکرو ذهنت ریشه کرده بود و به خطا ییپا به فرار از تو گذشت..و چگونه رفتارت را علیه خود دانست!!!بی‌ آنکه ذره‌ای به آنچه بودیم بیندیشد در عمق.

آنکه اشکها ی تو را چیزی جز تصنع و ظاهر تعبیر نکند!!!

و تو باز میاندیشی که من در اشتباهم به اینگونه افکار..و او چیزی در دل‌ ندارد...

حالم بهم می‌خورد از حرفهایی که بر زبان آوردم و از اعماق وجودم ریشه داشتند ،و جز به حرفهای ظاهر نما تعبیر نشوند...! به خدا قسم که حرفی‌ که از دل‌ نباشد هیچگاه به دل‌ نمینشیند حتیآن لحظه‌ای که گفته میشود...

و او اینهارا به اعماق دفترچه‌ای از مزخرفات پرتاب می‌کند!!!

چقدر دردناک است برای من...

دیدن کسی‌ که به خیالت عاشقش هستی‌..و او تلاشی حتی برای فکر کردن در مورد تو نمیکند..و تو دیوانه وار بسوی او خاطرات او افکار او و حتی برای پاک کردن ذهنیت اشتباهه اومیشتابی ..بسوی پوچیو بی‌ ارزشیه بیشتر...

مغزم بیشتر ازاین کار نمیکند..هر روز بیشتر میبینم و میفهمم..ودیگر برایم کوچکترین اهمیتی ندارد تو در ذهن خود چگونه میاندیشی در باب من!!! چون بارها گفت‌ام و خواهم گفت_این مطلبی که الان میگم پاراگراف اول کتاب کافه پیانو ‌ که من واقعا عاشقشم و میپرستمش..وخودم رو بسیار نزدیک به تفکرات و شخصیته نویسندهٔ این داستان میدونم و به هرکس که فکر کنم ارزشش رو داره توصیه می‌کنم بخونتش!!!_ :

هیچ وقت خدا یک چیز واقعی‌ را،حالا هرچه که می‌خواهد باشد،پشت یک ظاهر دروغین پنهان نکرده ام.یعنی‌ یاد نگرفته‌ام عکس چیزی باشم که هستم.یا به چیزی تظاهر کنم که به بعضی‌ ادامها،منزلت معنوی میدهد.از این منزلت‌های معنوی دروغینی که خوب به‌شان دقیق شوی،تصنعی بودنشان پیداست.پس بی‌ هیچ تکلفی،به تان میگویم و برایم اهمیتی ندارد که تا چه حد ممکن است ازش برداشته نادرستی داشته باشید.

تا بعد..!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/28ساعت 21:51  توسط مریم |